جا مانده است
چيزی جايی
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهای سياه و
نه دندانهای سفيد
غصه هايم را براي خودم نگه مي دارم...
گاهي سبک نشوم،سنگين ترم...
خوابیده بودم کابوس میدیدم
از خواب بلند شدم
تا به آغوشت پناه ببرم...
افسوس...
یادم رفته بود
که از نبودنت به خواب پناه برده بود
آدم ها برای یکدیگر نقش سیگار را بازی می کنند
همدیگر را می کشند لذت می برند دود می کنند
تمام می کنند
و بعد از اندک زمانی
سیگاری دیگر...
تعداد بازديد : 229

دختر: سلام. خواهش می کنم.? asl plz
پسر : تهران/وحید/۲۶ و شما؟
دختر : تهران/نازنین/۲۲
پسر : اِ اِ اِ چه اسم قشنگی!اسم مادر بزرگ منم نازنینه.
دختر: مرسی!شما مجردین؟
پسر : بله. شما چی؟ازدواج کردین؟
دختر : نه. منم مجردم. راستی تحصیلاتتون چیه؟
پسر : من فوق لیسانس مدیریت از دانشگاه MIT اَمِریکا دارم. شما چی؟
دختر : من فارغ التحصیل رشته گرافیک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم.
پسر : wow چه عالی!واقعا از آشناییتون خوشحالم.
دختر : مرسی. منم همین طور. راستی شما کجای تهران هستین؟
پسر: من بچه تجریشم. شما چی؟
دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجای تجریش می شینین؟
پسر : خیابون دربند. شما چی؟
دختر : خیابون دربند؟ کجای خیابون دربند؟
پسر : خیابون دربند. خیابون…… کوچه……پلاک….شما چی؟
دختر : اسم فامیلی شما چیه؟
پسر : من؟ حسینی! چطور؟
دختر : چی؟وحید تویی؟ خجالت نمی کشی چت می کنی؟تو که گفتی امروز با زنت می خوای بری قسطای عقب مونده خونه رو بدی.!مکانیکی رو ول کردی نشستی چت می کنی؟
پسر : اِ عمه ملوک شمائین؟چرا از اول نگفتین؟راستش! راستش!دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فریده…. آخه می دونین………..
دختر : راستش چی؟ حالا آدرس خونه منو به آدمای توی چت میدی؟می دونم به فریده چی بگم!
پسر : عمه جان ! تو رو خدا نه! به فریده چیزی نگین!اگه بفهمه پوستمو میکّنه!عوضش منم به عمو فریبرز چیزی نمی گم!
دختر : او و و و م خب! باشه چیزی بهش نمیگم. دیگه اسم فریبرزو نیاریا! راستی من باید برم عمو فریبرزت اومد. بای
پسر : باشه عمه ملوک! بای……
تعداد بازديد : 290
برگردم به روزهاي کودکي
آن زمان ها که :
پدر تنها قهرمان بود
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه ميشد
بالاترين نــقطه ى زمين،
شــانه هاي پـدر بــود
تنــها دردم،
زانو هاي زخمـي ام بودند
تنـها چيزي که ميشکست،
اسباب بـازيهايم بـود
و معناي خداحافـظ، تا فردا بود...
تعداد بازديد : 230

"آنکه ثروت خود را باخت، زیاد باخته است ولی آنکه شهامت خود را باخت پاک باخته است". سروانتس
"افراد منطقی خودشان را با دنیا تطبیق میدهند. افراد غیر منطقی سعی میکنند دنیا را با خودشان تطبیق دهند. پیشرفت بستگی به افراد غیرمنطقی دارد".
جرج برنارد شاو
" آنچه را میشنوم، فراموش میکنم. آنچه را میبینم، به خاطر میسپارم. آنچه را انجام میدهم، درک میکنم". کنفوسیوس
"«موانع» آن چیزهای وحشتناکی هستند که وقتی چشمتان را از روی هدف بر میدارید، به نظرتان میرسند". هنری فورد
"تمام حقایق سه مرحله را پشت سرگذاشتهاند: اول، مورد تمسخر واقع شدهاند. دوم، به شدت با آنها مخالفت شده است. سوم، به عنوان یک چیز بدیهی پذیرفته شدهاند". آرتور شوینهاور
"مدام برای انجام وظایف و کارهای اصلی خود وقت ایجاد کنید. هر روز برای انجام کارهای فردا برنامه ریزی کنید. چند کار کوچک را که باید حتما انجام شوند همان اول صبح انجام دهید. سپس بلافاصله به سراغ وظایف اصلی و مهم بروید و کار را تا به اتمام رساندن آنها ادامه دهید". بردروم ریپورتس
"آنکه پیاپی سخنتان را می برد، دلخوش به شنیدن سخن شما نیست". ارد بزرگ
"کسی که با من متفاوت است، نه تنها به من صدمه ای نمی زند بلکه باعث پیشرفت من می شود".
آنتوان دوسنت اگزوپری
"محبوب کسی نبودن فقط یک بدشانسی ست، درحالی که عاشق نبودن،یک بدبختی ست". آلبرکامو
" علاقه همه چیزرا شکوفا و تصاحب آنها را پژمرده میکند". مارسل پروست
"اگر دست تقدیر و سرنوشت را فراموش کنیم پس از پیشرفت نیز افسرده و رنجور خواهیم شد". ارد بزرگ
"وظیفه هنر، تقلید از طبیعت نیست، بلکه بیان آن است". بالزاک
"بزرگترین آثارهنری فقط به این خاطر بزرگند که دست یافتنی و قابل فهم هستند". تولستوی
"اگر بخواهی بر عالم فرمانروا باشی باید عقل بر تو حاكم باشد". سه نه ك
"اگر سزاوار آن است که دوست با جزر زندگیات آشنا شود، بگذار تا با مد آن نیز آشنا گردد، زیرا چه امیدی است به دوستی که میخواهی در کنارش باشی، تنها برای ساعات و یا قلمرو مشخصی؟".
جبران خلیل جبران
"یك انسان خردمند فرصتها و شانس ها را می سازد، نه اینكه در انتظار آنها بنشیند". فرانسیس بیكن
"شجاعت داشته باش تا با حقیقت رو به رو شوی". استون
"برای آدم بهانه گیر همیشه بهانه وجود دارد".
ضرب المثل آلمانی
تعداد بازديد : 313
اگر میدانستم این آخرین دقایقی است که تو را میبینم، به تو میگفتم «دوستت دارم» و نمیپنداشتم تو خود این را میدانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلتها به ما دهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آنها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش میکنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آنها کن. به دوستان و همهی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگرنگویی فردایت مثل امروز خواهدبود و روزی بااهمیت نخواهد گشت. ... . همراه با عشق
تعداد بازديد : 249
تنهایی را دوست دارم، زیرا بیوفا نیست.
تنهایی را دوست دارم، زیرا عشق دروغین در آن نیست.
تنهایی را دوست دارم، چون بارها تجربه کردم.
تنهایی را دوست دارم، چون خدا هم تنهاست.
در کلبهی تنهاییهایم در انتظار خواهم گریست
و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد.
شاید در سکوتی یا شاید در شبی سرد و بارانی
بگذار کسی نداند که هنوز دوستش دارم...
مرا دیوانه نامیدن...
به جرم دلدادگیهایم?
به حکم سادگیهایم?
مرا نشان یکدیگر دادند و خندید!!!
مرا بیمار دانستند...
برای صداقت در حمایتهایم?
نجابت در رفاقتهایم?
نسخه تزویر را برایم تجویز کردند
مراکُشتند و با دست خود برایم چالهای کندند
به عمق زخمهایم?
به طول خستگیهایم?
منِ بیمارِ دیوانه?
نمیخواهم رهایی را از چاه تنهایی
که مردن در این اعماق تاریکی?
به از با آدمکها زیستن در باغ رویایی!!!
تعداد بازديد : 359


زمان از نیمه شب گذشته
وقت ...وقت خوابه ...
آروم چشمامو می بندم که خوابم ببره ....
اما...
سکانس اول...
اولین صحنه ظاهر میشه...
تمام اتفاقات روز مثل یک فیلم جلوی چشمام میان...
فکر... فکر... فکر...
چشماموباز میکنم که همه ی اون صحنه ها از ذهنم بیرون برن.......
دوباره سعی میکنم بخوابم....
اما باز...
نه نمیشه!!!
نوبت سکانس بعدی میرسه....
صداها توی سرم به اوج خود میرسن...
انگار یک خیابون دوطرفه ست....
گوشم داره کر میشه....
سرم داره سوت میکشه...
اصلا امشب همه چی دست به دست هم دادن که خواب رو از من بگیرن!!!
اه
خسته شدم
اینجوری نمیشه خوابید حتی برای یک لحظه....
از روی تخت بلند میشم تاخودمو با یه چی مشغول کنم...
مثل کتاب یا نوشتن...
سیستم رو روشن میکنم
چندبار جملات مبهم مینویسم و دوباره دکمه دیلیت رو میزنم واونارو از روی صفحه محو میکنم
ذهنم خسته ست...
انگار تمام دنیا دارن با من می جنگن...
میرم سراغ موزیک تا شاید آرومم کنه
سرمو روی میز می ذارم و فقط وفقط به آهنگ گوش میدم
زمان داره می گذره .......
همه خوابند و من بیدار....
دوباره سعی می کنم بنویسم ...چندبار دستم روی صفحه کلید میره اما...
اما یه لحظه ته دلم خالی میشه...
یه آن دلم می گیره...
.......پشیمون میشم از نوشتن..
ازسرجام بلند میشم...
کمی فکرمیکنم
به خودم میگم تنهاچیزی که باعث میشه خودتو خالی کنی همین نوشتنه ...
گاهی همین قلم میشه برات یک مونس.....
می شینم ...چندلحظه سکوت میکنم بعد...
شروع میکنم به نوشتن
اینبار کمی آروم ترم
می نویسم....آنقدر مینویسم که می بینم ای داد...
چشمام پراشک شده و خودم ازهمه جا بی خبر....
خنده م میگیره...
ببین باچی خودمو سرگرم کردم که خوابم ببره.......
یک نفس عمیق می کشم
احساس میکنم سبک شدم
سبک تر از همیشه
انگار اثر کرد...
ساعت رو نگاه میکنم نزدیک 3:30هست
.....با صدای مامانم به خودم میام....
هنوز نخوابیدی؟
لبخند میزنم و میگم:
الان می خوابم
سیستم روخاموش میکنم
وسرمو روی بالش میذارم.....
خیلی خسته م ....
پلک هام دارن س ن گ ی ن و س ن گ ی ن تر میشن.......
تعداد بازديد : 309